چشم هام را که می بندم
این شهر با تمام شلوغی
مرا بیدار می کند
ایستگاهی که ایستاد
تا خیابان ها عبور کردند
و تقاطع پاهام
به بن بستی از خودم رسید
مردم
پشت چراغ قرمز
به مقصد فکر می کنند
و تنها ردّی از خواب هاشان
باقی می ماند
اتفاقاً یکی از شب ها
به رابطه ای پنهانی پی بردم
زنی در تختم
خیابان را به آغوش کشیده
و عابران اندامش را
لابه لای افکارشان
به خانه می برند
چراغ را خاموش
و آخرین دکمه ی پیراهنم را
باز می کنم
شهر کنارم می نشیند،
دست روی چشم هام می گذارد
و یک نفر در دوردست
از خواب می پرد.
این روزها به فکر تغییرم، احساس می کنم بیش از نوشتن، به خواندن و یادگیری نیاز دارم. یک ماه گذشته که چیزی ننوشته ام، اما بالاخره سطرهای زیر حاصل شد. این روزها بیشتر از همیشه احساس می کنم به نقد و راهنمایی نیازمندم. امیدوارم بی بهره ام نگذارید...
............................................................
نگاه کن
کلاغ ها
آسمان را دزدیده اند
و دور خانه می چرخند
میان دیوارهای سیمانی
در تنها پنجره ی اتاق
محاصره شده ام
آه می کشم
و آسمان
پشت بخارِ تردید
پنهان می شود
هر بار
به مهاجرت فکر می کنم
پرنده ی کوچکی در من پر می گیرد
که راهش را گم کرده
واز برخورد پنجره می فهمم
آسمان می تواند
دروغ کلاغ ها باشد.