تبليغاتX
چند پُک مالیخولیا
هر شب

چشم هام را که می بندم

این شهر با تمام شلوغی

مرا بیدار می کند

ایستگاهی که ایستاد

تا خیابان ها عبور کردند

و تقاطع پاهام

به بن بستی از خودم رسید

 

مردم

پشت چراغ قرمز

به مقصد فکر می کنند

و تنها ردّی از خواب هاشان

باقی  می ماند

 

اتفاقاً یکی از شب ها

به رابطه ای پنهانی پی بردم

زنی در تختم

خیابان را به آغوش کشیده

و عابران اندامش را

لابه لای افکارشان

به خانه می برند

 

چراغ را خاموش

و آخرین دکمه ی پیراهنم را

باز می کنم

شهر کنارم می نشیند،

دست روی چشم هام می گذارد

و یک نفر در دوردست

از خواب می پرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 16:10  توسط پ. بهرامی  | 

این روزها به فکر تغییرم، احساس می کنم بیش از نوشتن، به خواندن و یادگیری نیاز دارم.  یک ماه گذشته که چیزی ننوشته ام، اما بالاخره سطرهای زیر حاصل شد. این روزها بیشتر از همیشه احساس می کنم  به نقد و راهنمایی نیازمندم. امیدوارم بی بهره ام نگذارید...

............................................................


نگاه کن

کلاغ ها 

آسمان را دزدیده اند

و دور خانه می چرخند


میان دیوارهای سیمانی

در تنها پنجره ی اتاق

محاصره شده ام 

آه می کشم

و آسمان 

پشت بخارِ تردید

پنهان می شود

 

 

هر بار

به مهاجرت فکر می کنم

پرنده ی کوچکی در من پر می گیرد 

که راهش را گم کرده   

واز برخورد پنجره می فهمم

آسمان می تواند

دروغ کلاغ ها باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 22:22  توسط پ. بهرامی  |